رضا حجت شمامي
اين روزها نام خليج فارس به هر دليل و بهانه اي بر سر زبان ها است. كمتر پيش مي آيد كه سايت يا روزنامه اي را از پيش چشمانت بگذاراني يا با چرخاندن موج راديو و تغيير كانال تلوزيون نامي از آن نبيني يا نشنوي. از گفته هاي شيخ زايد، وزير امور خارجه امارات متحده عربي گرفته تا توقف بازي فوتبال «ذوب آهن و الاتحاد عربستان» در اصفهان كه به بهانه وجود بنرهايي با نام خليج فارس از سوي ناظر اردني AFC صورت گرفت، همه حكايت از آن دارد كه يا ما گليم خود را تا زده ايم يا پاي برخي در حال دراز شدن است.
اماراتي ها به قدري اين گليم را براي خود بزرگ تعريف كرده اند كه حتي در 16 آذر 1388 وقتي مي خواهند در كنسولگريشان در بندر عباس جشن روز ملي برپا كنند با ارسال هدايايي از مقامات كشوري و لشكري اين استان دعوت مي كنند كه در اين مراسم شركت كنند و طنز روزگار اينكه این هديه كتابي بود که در نقشههای آن به عمد خلیج فارس با لفظ ساختگي خلیج عربی نوشته شده و درباره جزایر سه گانه نیز نوشته شده بود که این جزیرهها از سالیان پیش توسط ایران اشغال شده است.
راستي اين همه جسارت از كجا آمده است؟ كشوري كه تاريخ تولد بنيانگذار آن از 1918 آن سو تر نمي رود چطور به خودش اجازه مي دهد كه به يك تمدن چندهزار ساله دست درازي كند؟ شواهد تاريخي نشان مي دهد از زماني كه تاريخ نويسان و جغرافي دانان يوناني و ايراني از خليج فارس سخن مي گفتند سه هزار سال گذشت تا «امارات ساحل عمان» با امضاي قراردادي بين دولت وقت انگليس و چند شيخ نشين به «امارات متحده عربي» تبديل شد و در نتيجه كنفرانسي در سال 1971 نام كشور به خود گرفت.
اين همه جسارت از كجا آمد
تلاش هاي كنجكاوانه براي يافتن اين مسئله كه نام نادرست خليج يا غيرتاريخي خليج عربي از كجا سربرآورده است ما را به اسناد تاريخي وزارت خارجه انگليس مي رساند كه دولت اين كشور در جبران زخم هايي كه از مبارزات ملي شدن صنعت نفت خورده بود اين نام را كم كم بر سر زبان ها انداخت. در ميان دولت مردان منطقه اي نيز ابتدا عبدالكريم قاسم، نظامی چپگرای عراقی كه در روز ۲۳ تیر ۱۳۳۷ در كودتای ضدسلطنتی ۱۴ ژوئیه ۱۹۵۸ به حیات پادشاهی فیصل در عراق خاتمه داد و سپس جمال عبدالناصر، رئيس جمهور اسبق مصر اين اصطلاح را به كار بردند و نشان دادند كه انديشه هاي كمونيستي آنها در مقابل گرايشات غربگرايانه محمد رضا پهلوي تا كجا پيش رفته است. به هر جهت اختلاف سازي حساب شده و آينده نگرانه انگليس، انديشه هاي بي حساب و كتاب كمونيستي عبدالكريم قاسم و جمال عبدالناصر و همچنين حمايت هاي بي دريغ و عاري از آينده نگري آمريكا، اين آب را به آسياب برخي از ريز قدرت هاي منطقه اي ريخته است.
در هر صورت ساده انگاري است اگر فكر كنيم پشت اين سناريو هيچ قدرتي وجود ندارد. اما مسئله اين است كه چرا آمريكا آب به آسياب امارات مي ريزد؟ چرا تاريخ چندهزار ساله يك ملت را به كشوري مي فروشد كه هنوز پنج دهه از تاسيس آن نگذشته است؟ آيا آمريكا منافع خود را به برباد دادن هويت تاريخي يك ملت ترجيح مي دهد؟
پاسخ گفتن به اين چند پرسش آنچنان سخت نيست. كافي است نگاهي سرانگشتي به تاريخ 60-50 ساله خودمان بيندازيم تا مشخص شود كه آمريكا چگونه همواره مصلحت و منافع ايران را در نيم قرن اخير به دلخواسته هاي خود فروخته است. حضور جدي اين ابرقدرت در نظام بين الملل را بايد از ابتداي دهه 1940 جستجو كرد. يعني همان زماني كه هواپيماهاي جنگده ژاپني بندر پرل هاربور را به آتش كشيدند و اين بهانه را به دست آمريكايي ها دادند تا با پشت كردن به طرح دو قرنه مونروئه اين كشور را به متن بازي هاي سياسي نظام بين الملل پرتاب كرد.
اگر چه استارت ناقص اين كار در جنگ جهاني اول توسط ويلسون زده شده بود اما تحولات و تاثيرات جنگ دوم جهاني چنين نتيجه اي را براي كاخ سفيد رقم زد. اولين گام هاي حمايت مصلحتي آمريكا از ايران را بايد در پايان جنگ جهاني دوم جستجو كرد. يعني زماني كه مهلت شش ماهه خروج نيروهاي خارجي از خاك ايران (پل پيروزي) به پايان رسيده بود اما شوروي سابق كه با نام عدالت پا به عرصه وجود گذاشته بود از اين كار طفره مي رفت كه به اولين اختلاف هاي شرق (كمونيسم) و غرب (ليبراليسم) و آغاز جنگ سرد تبدل شد كه در آخر با خروج ارتش سرخ از خاك ما به نفع آمريكا، انگليس و البته ايران به پايان رسيد.
در واقع اين اولين و شايد آخرين تلاش آمريكا براي ايران بود كه هم منافع خود را برآورده كرد و هم منافع «ملت» ايران را. اما اين همكاري و حمايت از مردم ايران چند سالي بيشتر دوام نياورد. چون دهه 1320 كه بسياري آن را يكي از دوران هاي گذار ايران به مردم سالاري تعريف مي كنند كه به نهضت ملي نفت منجر شد، در نهايت با «چكمه» آمريكايي - انگليسي لگد مال شد. در اختلاف عموما سياسي و كمتر اقتصادي ايران و انگليس در دوران نهضت ملي كه با كودتاي 1332 به پايان رسيد يك فرصت تاريخي گذار به مردم سالاري كه نگاهي ملي – مذهبي داشت از ملت ايران گرفته شد و تا 25 سال هيچ روزنه اي براي آن گشوده نشد. در اين اختلاف حدودا دو ساله ايراني – انگليسي، آمريكا سه مرحله را طي كرد. ابتدا كه هنوز ترومن رئيس جمهور دموکرات روي كار بود از ايران حمايت كرد البته نه بخاطر ايران بلكه به اين دليل كه آخرين گام هاي خروج انگليس را از متن قدرت بين المللي فراهم كند.
در مرحله دوم كه هنوز تورمن در كاخ سفيد حضور داشت به سمت انگليش غش كرد و در مرحله آخر و با آمدن آيزنهاور جمهوري خواه با محكم شدن جاي پا آمريكا حداقل در دربار ايران، عمليات چكمه طراحي و چيده شد و واشنگتن به خاطر مصلحت و منافع اي كه در برابر كمونيسم بين الملل داشت حمايت از يك ديكتاتور را در دستور كار خود قرار داد تا اينكه انقلاب اسلامي سال 57 آب بر لانه مورچگان ريخت.
اما اين پايان ماجرا نبود ايران بعد از 57 به اتفاق بسياري از گروه هاي حاضر در صحنه سياست اين كشور تمرين دموكراسي را به آزمايش و خطا گذاشته بودند كه منافع آمريكا يك بار ديگر به آن برخورد كرد تا موانع را يكي يكي دربرابرش بچيند. تحريم، جنگ، دخالت در امور داخلي به هر شكل ممكن، بحران سازي هسته اي و امروز هم دست اندازي در حيثيت، هويت و تاريخ ايران، البته با بازي عربي خليج فارس. در حالي كه تاكنون تمامي روساي جمهور آمريكا از نام صحيح خليج فارس استفاده كرده اند باراك اوباما، رئيس جمهور آمريكا و حتي وزير امور خارجه اش خانم كلينتون در سخنراني هاي خود از نام خليج استفاده مي كنند.
وقتي كه اوباما در سخنراني خود در كشور مصر (چهارم ژوئن 2009) كه براي مسلمانان ايراد مي شد، فقط به اين دليل كه مخالف رفتار سياسي جمهوري اسلامي ايران است نام ناقص خليج را به كار مي برد و هيلاري کلينتون در حکم رسمي براي «دنيس راس» به عنوان مشاور وزير خارجه آمريکا در امور خليج فارس و آسياي جنوب غربي همان واژه را برمي گزيند، برخي از اعراب بايد هم به پشتوانه اين ابرقدرت از «دولت فدراتيو خليج عربي» صحبت كنند.
البته فراموش نشود حتي اگر چنين مجموعه اي شكل بگيرد تنها در لفظ باقي مي ماند چون اعراب هيچكدام تاب تحمل همديگر را ندارند و بنا به سنت قومي به ارث مانده از گذشته هركدام خود را پادشاه اين اقليم مي دانند. اما در هر صورت استفاده از چنين لفظي براي هر ايراني دردناك و حساسيت برانگيز است كه دستگاه ديپلماسي كشورمان بايد براي آن و تحركاتي از اين دست چاره اي بنيادي بينديشد نه اينكه تنها به چند بيانيه و اعتراض دل خوش كند.
جنبش غیرمتعهدها در سال 1340 (1961) یعنی در اوج رقابت های جنگ سرد و زمانی که دو کشور آمریکا و شوروی سابق به سمت جنگ هسته ای پیش می رفتند، به طور رسمی وارد عرصه سیاسی نظام بین الملل شد. البته این جنبش در سال 1955 و در کنفرانس باندونگ اندونزی از سوی دولتمردانی همچون جواهر لعل نهرو هند، جمال عبدالناصر مصر و سوکارنو اندونزی نضج گرفت اما سال رسمی ورود این جنبش به عرصه بازی های جهانی سال 1961 بود.